روایت­کننده: آقای دکتر کریم سنجابی

تاریخ مصاحبه: بیستم اکتبر ۱۹۸۳

محل مصاحبه: شهر چیکو- ایالت کالیفرنیا

مصاحبه­کننده: ضیاءالله صدقی

نوار شماره: ۲۲

بر اثر اقداماتی که از ناحیه­ی روحانیون عالی مقام به عمل آمد و وی را نیز از مراجع تقلید خواندند، دولت از محاکمه­ی وی منصرف شد و او را به ترکیه تبعید کرد و پس از مدتی به نجف اشرف رفت. در قم و نجف فعالیت روحانیون به­تدریج وسعت پیدا کرد، شبکه­ی مساجد به هم مرتبط شد و در همین زمان بود که دکتر شریعتی نیز ظاهر و حسینیه ارشاد تشکیل شد که نقش فوق‌العاده مؤثری در جذب جوانان و دانشگاهیان به افکار انقلابی و افکار دینی و به اصطلاح امروزی التقاط معتقدات ایمانی با مسلک سیاسی انقلابی داشت.

س- ایشان هم سابقاً عضو جبهه­ی ملی دوم بود.

ج- در دوره­ی دانش­آموزی‌اش جزو جوان­های جبهه­ی ملی خراسان بود و پدر بزرگوارش از دوستان و مرتبطین ما بودند و همچنین آقای طاهر احمدزاده از افراد جبهه ملی و عضو کنگره بود که بعداً فرزندان او نیز وارد جریان فدائیان اسلام شدند و به آن کیفیت از بین رفتند و خود احمدزاده هم به زندان و آن گرفتاری­های طولانی زمان شاه دچار شد و بعداً هم در این دوره مجدداً گرفتار مزاحمت­های حکومت آقای خمینی شده است.

خلاصه آنکه شریعتی و احمدزاده آن­وقت جزو وابستگان جبهه ملی بودند. جوانان دانشگاهی وقتی که از فعالیت سیاسی علنی بازداشته شدند، مسئله دین و توجه به دین برای آنها پناهگاهی شده بود. اجتماعات دینی مراکزی بود که آنها را به خودش می­کشید، به­خصوص بیان فوق‌العاده جاذب و رمانتیک دینی- عرفانی- سیاسی شریعتی که واقعاً گیرنده بود و یک هیجان و حرکت در این طبقه به وجود آورد. ولی برخلاف آنچه که امروز به آن تظاهر می­شود، شریعتی کاملاً مورد پسند علما و روحانیون صاحب مسند و صاحب مقام نبود. آنها او را به صورت یک شخص غیراصیل و غیرروحانی که در مسائل مربوط به روحانیت و دین مداخله می­کند، تلقی می­کردند و به آن نظر به او می­نگریستند و حتی عده­ای از آنها در مقام تخطئه­ی او برآمدند. چنان که در همین زمان انقلاب بود که مرحوم مطهری و آقای بازرگان مشترکاً اعلامیه­ای صادر کردند و با عبارات ملایم دکتر شریعتی را تخطئه کردند به این مضمون که او بعضی نظریات انحرافی یا مطالعات عجولانه و غیرکافی نسبت به امور دینی داشته است. به هر حال، مسئله­ی حسینیه­ی ارشاد و ایجاد آن و آقای شریعتی هم یکی از آن مسائلی است که کم و بیش پرده­ی ابهامی درباره­ی آن هست که در تاریخ بعدی ایران باید روشن شود. هرچه هست، جوانان در آن زمان علاقه­ی شدیدی نسبت به او داشتند. آن­هایی که جزء مجاهدین و آزاد بودند و همچنین جوانانی که تمایلات چپی داشتند در سخنرانی­های مرحوم شریعتی شرکت می­کردند و این هیجان در داخل مملکت اوج می­گرفت تا اینکه دکتر شریعتی چندین بار گرفتار و آزاد شد و بالاخره ناچار به خارج مهاجرت کرد و در آنجا با مرگ نابهنگام او، ضایعه­ی بزرگی حاصل شد. در همین زمان­ها کانون­های اختلاف و تشنجی هم در داخل روحانیت دیده می­شد که نشانه­ی حیات و تحرک آن بود. روحانیت در دسته­های مختلف و با عقاید مختلف با یکدیگر اختلافاتی داشتند. از آن زمان این دسته­ای که امروزه معروف به حجتیه است، به وجود آمد. یک عده از افراد روحانی با پیروان متعصب آنها علیه عده دیگری از روحانیون مثل دشمن مبارزه می­کردند و به ناگهان، به­طوری که اطلاع دارید، خبردار شدیم که روحانی معروفی به نام آیت‌الله شمس­آبادی به وسیله­ی یک نفر دیگر از وابستگان به روحانیت به نام سیدمهدی هاشمی که از منسوبین آیت‌الله منتظری بود، به قتل رسیده است و اینها بر سر مسائل ظاهراً کوچک و عجیب مذهبی مثلاً راجع به ترتیب شهادت امام حسین و آن کتابی که راجع به شهادت امام حسین نوشته شده بود، با یکدیگر اختلافات خونین داشتند. در همان زمان بعضی از منسوبان یک طرف دعوی به بنده مراجعه کردند که در موضوع پیشامد آن قتل بین آنها میانجی‌گری کنم که منجر به اعدام افرادی در جریان دادگستری و توسعه­ی عناد بین برادران دینی نشود.

همچنین در میان طبقه روشنفکر غیرروحانی اشخاصی پیدا می­شدند که جنبه­های مذهبی نشان می­دادند. شخصی که از این حیث خیلی نامدار و مورد توجه بود آل احمد بود که کتابی به نام غربزدگی نوشت که در آن کتاب علاقه به دستاوردهای غرب و اصول دموکراسی و آزادی و حکومت پارلمانی و مشروطیت که از غرب استفاده شده و تعلیم و تربیت و افکاری را که از مسلک­ها و بینش­های غربی گرفته شده مورد انتقاد قرار داد. این نوع گرایش هم که واکنش رنج و محرومیت طبقه­ی روشنفکر است در جمع کثیری انعکاس می­یافت و نوشته­های او مورد توجه قرار می­گرفت. این از خصوصیات دوران دیکتاتوری است که در زمان اختناق و محرومیت و مصیبت مردم به دین رجوع می­کنند و به امور عرفانی و روحانی و مافوق­طبیعه متوجه می­شوند تا آن جریان­ها و فشارهای طبیعی و عادی را که موجب رنج و زحمت و محرومیت و ناکامی آنها است، به وسیله­ی آن توسلات و تعلقات جبران کنند.

س- این تمایل و این گرایش به طرف مذهب آیا واقعاً به خاطر  این بود که این مردم مذهبی شده بودند و یا اینکه آگاهی به حقانیت مذهب پیدا کرده بودند؟ یا نه، مذهب را به اصطلاح وسیله­ای دیده بودند برای به حرکت درآوردن توده­های مردم علیه رژیم؟

ج- در ایران و در این زمان چند طبقه­ی مختلف نسبت به مذهب نظر داشتند. یکی خود روحانیون بودند که به نقش خودشان توجه داشتند و از اینکه در دوره­ی شاه و دوره دیکتاتوری پدر شاه قدرت و اثر از آنها سلب شده و تأثیری در امور مملکتی و سیاسی نداشتند و حتی روحانیون عادی از ورود به مشاغل فرهنگی و اداری و وسیله تأمین معاش عادی محروم بودند، رنج می­بردند و با توجه به اینکه براساس مذهب شیعه علمای بزرگ و مراجع تقلید خودشان را جانشینان امام و ذی‌حق در این می­دانند که در تمام مسائل اجتماعی و حکومتی مملکت صاحبنظر و ولایت باشند، این هیجان و این حرکت و این نهضت در داخل روحانیون برای تغییر جامعه­ی ایران براساس مذهب پیدا شده بود. ضمناً بر اثر تحولات اجتماعی و اقتصادی ایران سطح بینش روحانیون بالا آمده، عده­ای از آنها به زبان­های خارجی آشنا شده و بعضی از آنها حتی تحصیلات عالیه­ای هم در خارج و داخل ایران کرده بودند.

س- مثل آقای بهشتی؟

ج- بله. علاوه براین، در این مدت کتاب­های مختلفی در ایران منتشر شده بود چه از ناحیه­ی خود آنها و چه از ناحیه افرادی که در سیاست وارد بودند و از مسلک­های غربی مطالبی را مورد بحث قرار داده بودند که مورد مطالعه­ی بعضی از روحانیون هم قرار گرفته بود. آنها در عین حال که با همان روش دینی و مذهبی در مقام معارضه با دستگاه استبدادی برمی­آمدند از آن افکار و عقاید چپی که آن هم محصول غرب و به اصطلاح آنها غربزدگی است، بهره می­گرفتند. مرحوم مطهری خیلی از همین افکار استفاده کرد و در بعضی از کتاب­هایش، مخصوصاً مسائل اقتصادی ایران را مورد توجه قرار داد و در بسیاری از موارد بیان می­کند که فقه ما کافی برای مسائل اقتصادی و اجتماعی که امروز به وجود آمده، نیست. همین مطهری که این همه در ابتدای انقلاب مورد توجه روحانیون قرار داشت و خود آقای خمینی او را شاگرد عزیز و دست­پرورده­ی خودش می­دانست، حالا به­طوری که از روزنامه­ها و جراید می­خوانیم بعضی از کتاب­های او را تحریم کرده و از انتشارش جلوگیری می­کنند. اینها روحانیون بودند، اما دسته­ی بزرگ دیگر که گرایش­های مذهبی نشان می­دادند، جوانانی بودند که چون فعالیت سیاسی و مجال تظاهرات سیاسی نداشتند و چون مرحوم شریعتی به عنوان دین و به عنوان موعظه دینی در مساجد و در حسینیه­ها ظاهر می­شد و در این محل­ها از امور سیاسی و از مسائل جدید فلسفی بحث می­کرد و امور مذهبی و دینی و مجاهدات دینی را به صورت عرفانی و به صورت رمانتیک و هیجانی مورد بحث قرار می­داد، جوان­ها هم به سمت او می­رفتند. در این ضمن که افکار چپی هم از مجاری مختلف رخنه کرده بود، به­طور طبیعی از همه­ی جوانب کوشش می­شد که التقاطی بین مسلک دیالکتیکی با آئین اسلام و به­خصوص با مذهب شیعه به وجود بیاورند. یک عده هم این­طور بودند.

دسته­ی دیگری که سیاسیون ملی یا آن­هایی که معتقد به روش جبهه­ی ملی بودند، نظر دیگری درباره­ی روحانیت و درباره­ی دین داشتند. بنده این مطلب را به­طور خلاصه در زمانی که بی.بی.سی لندن با من در پاریس مصاحبه کرد بیان کردم و توضیح دادم که هویت ملت ایران از دو عنصر مرکب است. یکی ایرانیت با سابقه­ی دیرینش، با تاریخی و با اساطیرش حتی با شاهنامه­اش و پهلوانان شاهنامه­اش و ادبیاتش و غیره و غیره و یکی هم اسلامیتش است و ما به عنوان ایرانی به این دو عنصر هر دو احترام می­گذاریم و پای­بند هستیم به دیانت اعتقاد داریم و به رهبران دینی هم بالطبع احترام داریم و درباره­ی حکومت اسلامی هم که سؤال شد، جواب دادم که طبیعی است در جامعه­ای که نودوپنج یا نودونه درصد آن مسلمان باشند، وقتی حکومتی با رأی و اراده­ی مردم بر سر کار آمد، طبعاً یک حکومت اسلامی خواهد بود، یک حکومت ایرانی اسلامی خواهد بود و در این حکومت روحانیون هم مقام محترم خود را خواهند داشت و چون در مبارزات گذشته­ی ایران از اواخر پادشاهان قاجار از زمان ماجرای انحصار تنباکو و در دوره­ی نهضت مشروطیت و بعد در نهضت زمان مصدق روحانیت یا بعضی از عناصر روحانیت عامل بسیار مؤثر بودند در عین اینکه همواره یک عده دیگر از آنها برعکس عوامل مخالف و عوامل مرتجع ضدنهضت و ضدانقلاب بودند اما افراد برجسته­ی آنها که از نهضت­های ملی و از آزادی­خواهی و استقلال­طلبی مردم ایران پشتیبانی می­کردند، مورد توجه عامه قرار می­گرفتند و در حصول پیروزی مؤثر می­شدند.

در این موقع هم که ما در مبارزه با نظام استبدادی شاه بودیم، می­خواستیم از روحانیت استفاده بکنیم و از اینکه آنها در این مبارزه شرکت دارند و شرکت می­کنند حسن استقبال می­کردیم. طبیعی است علاوه بر ما، بازار همیشه پایگاه عمده روحانیت بوده و بازاری­ها نیز تکیه­گاهی در میان روحانیت داشته­اند، چنان که می­دانید علمای مختلف شهر در بازار منزل دارند و مساجد زیادی در توی بازار هست و بازاری­ها دائماً مرتبط با پیش­نمازها و مجتهدها و علما محلات بوده و هستند و به این کیفیت در این نهضت که بازاری­ها هم شرکت داشتند، آنها هم دنباله­روی و پیروی از روحانیت می­کردند. این عوامل مختلف یعنی خود روحانیون، بازاری­ها از جهتی، دانشجویان و روشنفکران، به طریقی و رهبران ملی و سیاسی به ترتیبی که بیان کردم در این مبارزه همراهی و همقدمی با یکدیگر داشتند.

س- یعنی تا آنجایی که من آشنایی با آل احمد داشتم، تصور من این بود که آل احمد فکر می­کرد از آنجایی که ما به عنوان یک ملت واحد با همدیگر در واقع آن ارتباطی را که یک ملتی بایستی با همدیگر داشته باشند، نداریم. مثلاً فرض بفرمایید که بنده اگر بروم آذربایجان یک کلمه آذربایجانی را نمی­فهم، مثل اینکه رفته­ام توی یک مملکت غریب یا اگر بروم به کردستان یا بلوچستان و همین­طور بعضی جاهای دیگر. بنابراین، یک عنصر و عامل متحدکننده­ای در واقع بین تمام افراد ملت ایران نیست. و برعکس از مذهب می­شود به عنوان یک عامل متحدکننده استفاده کرد برای مبارزه با حکومتی که دست­نشانده بیگانگان است. در واقع به خاطر  این قضیه بود و این حساب بود که این تمایل به جانب مذهب پیدا شد.

ج- البته مذهب به این کیفیت مؤثر بوده و همیشه هم این موضوع مورد توجه سیاسیون آزادی­خواه و استقلال­طلب ایران بوده است. ولی این عامل به این کیفیت هم که شما بیان کردید و نظر آل احمد و اشخاص دیگر ممکن است بوده باشد کاملاً مؤثر و منطبق بر واقعیت نیست. یعنی آنچه ایرانی را به ایرانیت جمع می­کند، تنها مذهب نمی­تواند باشد بلکه از بعضی جهات مذهب ممکن است عامل اختلاف باشد. برای اینکه در ایران یک اقلیت خیلی قوی و قومی حتی سنی مذهب وجود دارد. یک قسمت بزرگ از مردم کردستان سنی مذهب هستند و سنی­ها در باطن دلشان از شیعه­ها ناراضی هستند و شیعه­ها را در واقع مسلمان صحیح نمی­دانند و آنها را، اگر آزاد باشند، رافضی می­خوانند یعنی خارج از اسلام. نه تنها کردستان اینطور است، بلکه بلوچستان هم همین­طور است. در جنوب فارس و خراسان هم عده­ای وجود دارد. همچنین در گرگان ترکمن­ها که یک اقلیت قومی هستند، مذهب تسنن دارند و همین­طور در بعضی مناطق دیگر. بنابراین، عامل دینی اگر به سمت انحصار مذهب تشیع برود، به جای اینکه عامل وحدت باشد، ممکن است عامل اختلاف بشود. الان در مناطقی که آقایان روحانی فشار بر گروه­هایی از مردم کرد و غیرکرد ایران می­آورند که پیرو مذهب یا طریقه­ی عرفانی اهل حق هستند که آنها را علی اللهی می­خوانند و می­خواهند به زور و به فشار آنها را وادار به مذهب تشیع بکنند. ممکن است با تصادماتی برخورد و ایجاد نارضایتی­های عظیمی بکنند و حال اینکه این مردم جمعیت کثیری قریب چندصدهزار و شاید یک میلیون نفر و از وطن­دوستان اصیل ایرانی هستند. اما در نظام دولتی دموکراتیک که متکی بر اصل ملیت باشد، مذاهب آزاد و محترم هستند و اسلامیت به معنای عام نه به معنای خاص مذهب مانند ایرانیت عامل وحدت می­شود. اگر از بنده بپرسند در این جنگی که بر ایران تحمیل شده چه عاملی بیشتر باعث مقاومت مردم ایران در مقابل تجاوز عراق شده، بنده می­گویم عامل وطن­دوستی بیشتر مؤثر بوده است.

س- یعنی عامل ایرانیت؟

ج- بله. عامل ایرانیت بیشتر مؤثر بوده است.

س- آقای دکتر سنجابی، من زمانی شنیدم ولی خودم شخصاً آن را نخوانده­ام یا به گوش خودم از شما نشنیدم، ولی از دیگران شنیدم که در یک مصاحبه­ای یا یک مقاله­ای همان زمان بعد از انقلاب یا همزمان انقلاب، شما فرمودید که برای ما ایرانی­ها اسلامیت بر ایرانیت برتری دارد و مقدم است. آیا این موضوع حقیقت دارد؟

ج- به هیچ­وجه من چنین صحبتی نکرده­ام. من گفتم اسلامیت و ایرانیت دو رکن اصلی هویت ملی ایران هستند.

س- ولی نه اینکه اسلامیت مقدم بر ایرانیت است؟

ج- به هیچ­وجه. هیچ­کدام را مقدم بر دیگری نکرده­ام.

بله با این کیفیات زمینه­ی نارضایی در ممکلت وسعت پیدا کرده و سازمان­های اداری در انجام وظایفشان سردرگم شده بودند. احزابی که از طرف دولت تشکیل شده بود بی­اثر بودند، شاه ابتدا دو حزب ملیون و مردم را به وجود آورد و بعد آنها را برهم زد و حزب واحد رستاخیز را به وجود آورد که دبیرکلی آن را ابتدا به هویدا واگذار کرد و آن جمله معروف را گفت: «هویدا می­تواند هر دوی این مسئولیت یعنی نخست‌وزیری و دبیرکلی حزب را بر عهده بگیرد و هنوز منفجر نشود». بعد از هویدا که جمشید آموزگار نخست‌وزیر شد، دبیرکلی حزب را به محمد باهری دادند. باهری کسی بود که سابقه­ی عضویت حزب توده را داشت و سوابق او را همه خوب می­دانستند. او از بستگان شخص علم بود و علم هم از وابستگان شناخته شده یک سیاست خارجی دیگری که خود باهری هم از همان موقع وابسته به همان سیاست بود.

س- منظور شما سیاست انگلستان است؟

ج- بله. ولی باهری در عین حال مردی است باهوش، درس خوب خوانده، شاگرد خود من در دانشکده حقوق بود و من خوب به خاطر  دارم که از دانشجویان بسیار برجسته بود. حراف است، سخنگو است، نویسنده است و فعال در کارش و موقعی که دبیرکل حزب رستاخیز شد با سوابق تشکیلاتی که در حزب توده داشت دست به فعالیت شدیدی زد و کوشش کرد که موجودیت مؤثری به آن حزب بدهد و حال اینکه بیش از او با آن کیفیتی که شاه اعلام کرده بود که همه باید در این حزب وارد بشوند و هرکس نخواهد در آن وارد بشود یا باید به خارج برود و یا هیچ توقعی نداشته باشد که در ایران صاحب مقام و شغل و مزیتی بشود. با این بیان غیرانسانی و غیرقانونی شاه پیدا بود که این حزب یک حزب الزامی و اجباری است. از حقوق­بگیران دولت شروع کردند. وزرا  و رؤسای سازمان­ها و دانشگاه­ها به خود حق دادند که پیوستگی همه اعضای خود را یکپارچه اعلام کنند. اسامی همه کارگران و کارمندان دولتی را که ممر معاششان تنها حقوق بود، بی­آنکه کوچک­ترین علاقه­ای و کوچک­ترین فعالیت حزبی داشته باشند، در دفاتر حزبی ثبت و این­طور عنوان کردند که در حدود چندصدهزار و یا چندین میلیون نفر عضو آن شده­اند. این عمل و این گفتار جنون­آمیز شاه، اثر بسیار نامطلوبی خیلی بیش از احزاب ساختگی پیشین ایران نوین و ملیون و مردم در جامعه ایران به وجود آورد. چون مفهوم آن انحصار مطلق بود. یعنی هر کس باید یا در این حزب وارد شود یا از مملکت خارج شود و یا به زندان برود.

س- مهم­تر از این، این مسئله نبود آقای دکتر سنجابی که خود شخص شاه که مطابق قانون اساسی می­بایستی یک مقام غیرمسئول باشد به صورت رهبر یک حزب سیاسی ظاهر شده بود؟

ج- چرا و این یک عمل به کلی مخالف قانون اساسی بود و غیرقابل قبول و فقط خودبزرگ­بینی شاه باعث شده بود که همه­ی مردم ایران را رعیت و دنباله­رو و جان­نثار و چاکر خودش بداند و اگر چنین نباشد ایرانی نیستند و حق زندگی و حق هیچ­گونه استفاده­ای از امتیازات ایرانیت ندارند و این به کلی برخلاف قانون اساسی و حتی برخلاف اصل انسانیت بود.

موقعی که باهری به دبیرکلی حزب انتخاب شد، شروع به فعالیت کرد و یک عده­ای از دوستان و آشنایان خودش را، آن­هایی که فعالیت سیاسی و قوه تشکیلاتی بهتری داشتند، وارد کرد و می­خواست حزب مؤثری در مقابل دولت و مخصوصاً در مقابل آموزگار که رئیس دولت بود درست کند. ولی در این کار موفق نشد. آموزگار به شاه شکایت کرد و مجدداً دبیرکلی حزب را به خود آموزگار دادند. از آن پس حزب صورت رسوائی پیدا کرد و اثر وجودی خود را به کلی از دست داد.

س- آقای دکتر شما اطلاع دارید که این فکر را اصولاً شاه از کجا آورد و یا چه اشخاصی در شاه به وجود آوردند که متوسل به سیستم یک حزبی بشود؟ شاهی که خودش در کتاب «مأموریت برای وطنم» صحبت کرده بود که اصولاً حکومت­های تک­حزبی حکومت­های دیکتاتوری هستند و چنین نوع حکومتی را کوبیده بود متوسل به سیستم تک­حزبی شد.

ج- بله. از این­گونه تناقضات و (؟) در افکار شاه و در نوشته­ها منسوب به او خیلی زیاد است. عالب نوشته­ها قلم دیگری است که او به اسم خودش منتشر می­کرد. چون یکی دیگر از خصوصیات او هم سرقت افکار و حتی اصطلاحات دیگران بود. در سال­های اول بعد از کودتای ۱۳۳۲ و سقوط حکومت ملی مصدق تظاهر به جانبداری از قانون اساسی و دموکراسی لازمه­ی تبلیغات شاه بود این بود که او در آن کتابش علنی و آشکار نوشت که در نظام حکومتی ایران احزاب باید آزاد و متنوع باشند اما باطن ضمیر او غیر از این بود، شاه مدتی که در اروپا تحصیل می­کرد یعنی در دوران نوبالغی که سال­های جلب عقاید و گرایش­های مسلکی است اوج قدرت فاشیسم در اروپا بود. از یک­طرف موسولینی و از طرف دیگر هیتلر ظاهر شده بودند با آن زرق و برق و قدرت و تظاهرات خیره­کننده و باتوجه به اینکه فاشیسم در مقابل کمونیسم و دموکراسی به وجود آمده بود و شاه نسبت به هر دوی اینها نفرت داشت بالطبع متمایل به فاشیسم بود. معروف است که در همان اوایل جوانی‌اش که به ایران برگشت یکی از عناصری بود که در پدرش برای تمایلات نسبت به آلمان­ها و هیتلر مؤثر بود.

س- آن­موقع خیلی جوان بود آقای دکتر.

ج- بله. خیلی جوان و نورس بود، ولی آن تبلیغات و تظاهرات فاشیسم که اروپا رواج داشت در ذهن او بسیار مؤثر شده بود. می­دانید که تبلیغات فاشیسم حتی در فرانسه هم اثر کرده بود. بنده به خاطر دارم که عده­ای از افراد عضو حزب سوسیالیست فرانسه هم برگشتند و گرایش­های فاشیستی پیدا کردند. در بسیاری از کشورها پیشرفت­های ممتد و مستمر هیتلر مؤثر واقع می­شد. محمدرضا شاه هم که در آن زمان در اروپا بود تحت تأثیر این تبلیغات و تظاهرات قرار گرفته بود. علاوه بر این، خصوصیت سلاطین مخصوصاً سلاطین مشرق زمین است که خود را مافوق همه­ی افراد تصور می­کنند. مستبد می­خواهد به هر ترتیب شده مردم را پشت سر خودش قرار بدهد. چون در حکومتهای معاصر داشتن حزب و داشتن مسلک معمول و متداول بود او هم می­خواست دو حزب پشت سر خودش قرار بدهد که به ظاهر هم اقلیت و اکثریت باشد.. بعد چون دید که آنها با همدیگر نمی­سازند و تشنجات و اختلافاتی پیش آورند که باعث مزاحمت او می­شوند، آنها را هم از بین برد و به صورت یک حزب واحد درآورد، یک حزب واحد که اجباری و صوری و بی­اثر باشد. تمام این جریانات در مملکت ما متأسفانه ناشی از خودخواهی و خودپسندی شخص خود شاه بود. شاه از امکانات خیلی وسیعی می­توانست استفاده کند. علاوه بر اینکه سیاست­های خارجی در مقابل او مزاحمتی به وجود نمی­آوردند. شوروی­ها با دولت ایران همراهی و همکاری داشتند، شاه به دیدار آنها رفت. خواهر شاه را روس­ها چندین بار با احترام و تجلیل دعوت کردند. قراردادهای متعدد با ایران بستند از آن جمله قرارداد فروش گاز به شوروی، تجارت وسیع واردات و صادرات به روسیه، بعد هم از حزب توده ظاهراً اثر و آثاری نمانده و فقط چریک­ها بودند که دست به مبارزات چریکی پراکنده می­زدند و نتیجه عمل آنها فقط کشتن یک عده از مستشاران آمریکایی و چند نفر از وابستگان ساواک بود. سیاست­های غربی هم چه آمریکا، چه انگلیس و چه کشورهای دیگر نظیر آلمان و فرانسه و غیره قبول کرده و تن به این ترتیب داده بودند که شاه یک عامل مؤثر در خاورمیانه هست و شخصیتی است قوی و قدرتمند که در مملکت ایران امنیتی به وجود آورده و در خاورمیانه پایگاه مهم ثبات و امنیت شده است. به­ویژه بعد از سال ۱۹۷۰ که انگلیس­ها نیروهای خودشان را از شرق کانال سوئز فراخواندند ودر آن منطقه خلاءای از لحاظ قدرت پیدا شده بود. در این مدت، دستگاه شاه نفوذ فوق‌العاده زیاد در امارات خلیج داشت، در عربستان سعودی داشت، در کویت داشت. اختلاف عمده­ی او با عراق بود که در آن موضوع آمریکایی­ها هم با نظر شاه موافقت و از کردها حمایت کردند و مبالغ قابل توجهی پول و اسلحه به کردهای ملامصطفی دادند، بعد در آخر شاه هم از این عملی که ابتدا به نام طرفداری از کرد و از قوم آریا نشان می­داد منصرف شد و یک مرتبه کردهای بدبخت را رها کرد. در آن زمان نفوذ شاه در کردهای عراق فوق‌العاده زیاد بود و بنده خبر داشتم که در خانواده­های کرد عراق از شاه ایران به نیکی یاد می­کردند و خیلی امید به او بسته بودند. شاید قریب صد و پنجاه هزار کرد عراقی مهاجر و آواره در ایران شدند. ولی یک مرتبه که آن قرارداد الجزیره …

س- کنفرانس رباط.

ج- بله. آن قرارداد را با عراق بست، کردها را رها کرد و آن بدبخت­هایی که به ایران آمده بودند، آواره و سرگردان شدند و بالاخره به نابودی ملامصطفی و سازمان و منجر شد. به این ترتیب، سیاست­های خارجی و دولت­های خارجی کمال تقویت را از شاه داشتند و شاه هم تمام فکرش این بود که ارتش ایران را قوی کند و روزبه­روز در حال توسعه­ی ارتش بود. در زمان حکومت­های دموکرات آمریکا مخصوصاً در دوران کندی درباره­ی سلاح­هایی که ایران می­خواست خریداری کند، خیلی مقاومت می­شد و همین­طور درباره­ی توسعه­ای که دولت ایران می­­خواست به تشکیلات ارتش بدهد. ولی شاه در این­باره پافشاری کرد و با آشفتگی­هایی که در نواحی کشورهای عربی پیدا شد و بعد هم با جنگی که در بین پاکستان و هندوستان پیش آمد و منتهی به تجزیه پاکستان به دو قسمت شد، آمریکایی­ها هم به تقاضاهای شاه برای افزایش نیروی ارتش تسلیم شدند. شاه در آن زمان که پاکستان تجزیه شد اظهار کرد که خوب اهمیت این پیمان سنتو که برای حمایت از این کشورها بود معلوم شد که کاملاً بی­اثر است و بنابراین ما باید در فکر دفاع خودمان باشیم. پیشامدهایی هم که در کشورهای عربی می­شد، خواسته­های او را تأیید می­کرد. با رفتن حکومت­های دموکرات در آمریکا و بر سر کار آمدن حکومت حزب جمهوری­خواهان و مخصوصاً شخص نیکسون آمریکا به کلی تسلیم نظر شاه شد و به موجب تئوری نیکسون قبول کرد که شاه هر نوع اسلحه­ای که می­خواهد و به هر مقداری که بخواهد و از هر قسم اسلحه­ای که بخواهد می­تواند خریداری کند و برای او مانع و محدودیتی نباشد. در این موقع بود که سیل فروشندگان و دلالان اسلحه به ایران سرازیر شد و شاید عده افراد آمریکایی که به ایران وارد شده بودند، قریب چهل هزار نفر و یا بیشتر بودند.

س- بیشتر بودند. خود کارتر می­گفت که هشتادهزار نفر در ایران هستند.

ج- که آنها به نمایندگی از طرف کمپانی‌های مختلف دائماً با دلال­های ایران و با واسطه­های ایرانی و با ارتشبد طوفانیان مسئول خرید این اسلحه­ها در مذاکره بودند. در واقع آنها این سلاح­ها را به زمین ریختند، بدون اینکه معلوم باشد که ترتیب استفاده از آنها و ترتیب ارتباط آنها و ترتیب قطعات یدکی آنها چیست. علاوه بر این، ایران از یک موقعیت دیگری استفاده کرد و آن وضع پولی بود. در نتیجه ملی شدن صنعت نفت و قراردادهایی که با کمپانی­های مختلف بستند و تغییراتی که در وضع کنسرسیوم داده شد، عواید نفت ایران به­تدریج فوق‌العاده اضافه شد و بعد همین که نهضت­هایی در کشورهای عربی پیش آمد و آن کشورها یکی دو بار در مقابل اسرائیل نفت خودشان را بر کشورهای غربی بستند، کم­کم در حقیقت امتیازات کمپانی­ها ضعیف و نفت در اکثر کشورها ملی شده بود و نیز در اتحادیه کشورهای صادرکننده نفت (اوپک) ایران از قدرت و امتیاز خاصی برخوردار بود. در نتیجه عواید نفت ایران سال به سال افزایش پیدا می­کرد تا اینکه در سال ۱۳۵۴ بر اثر چندبرابر شدن قیمت نفت در جهان به یک بار و ناگهان درآمد ایران از چهار یا پنج میلیارد دلار به بیست و چهار میلیارد دلار در سال رسید، یعنی یک مرتبه پنج برابر شد.

س- خوب می­بایستی پول آن سلاح­هایی را که خریداری می­کردند از آن محل بپردازند.

ج- بله. علاوه بر نفع خود کمپانی­ها، دولت­های غربی تن به افزایش قیمت نفت از این لحاظ می­دادند که فروش سلاح­ها و بازار صنایع آنها را رواج و رونق می­داد. ولی این افزایش ناگهانی پول و افزایش بی­تناسب قدرت خرید مانند آوار سنگینی بر اقتصاد ایران وارد آمد. وقتی به ناگهان قدرت خرید و توانایی پولی پنج برابر بشود، معلوم است چه اثری در قیمت­ها و در واردات ایران خواهد داشت و بعد هم با حساب­هایی که دولت برای خرج این پول­های بادآورد و برنامه­های پنج ساله و هفت ساله کرد و با مخارج گزافی که برای تسلیحات می­شد و با افزایشی که به حقوق­ها دادند کم­کم این درآمد هم کفایت سوداهای آنها را نمی­کرد. ناگهان وضع به جایی رسید که همه چیز دچار رکود شد. یعنی نه پول برای پرداخت سلاح­ها وجود داشت و نه برای ادامه و تعقیب برنامه­های سنگین صنعتی و پتروشیمی و ذوب آهن و برنامه­های متعدد ساختمانی دیگری که در ایران شروع شده بود و مملکت دچار بحران و آشفتگی عظیم اقتصادی گردید. امر دیگری که این آشفتگی و بحران را وسعت می­داد، مسئله کشاورزی ایران بود.

تصور می­شد که با قانون اصلاحات ارضی بین زارعین بتوانند کشاورزان را راضی بکنند و عدالت اجتماعی به وجود بیاورند. ولی در موضوع کشاورزی ایران دو مسئله کاملاً ممتاز هست که اگر هردوی آنها با هم حل نشوند و با هم مورد توجه قرار نگیرند اصلاح و پیشرفتی حاصل نخواهد شد. یکی مسئله­ی کشاورزان و رعایت حال آنها و عدالت نسبت به آنها و رفع ظلم و ستم از آن­هاست. مسئله­ی دیگر که مهم­تر از آن شاید باشد، مسئله تولید کشاورزی است. در اصلاحات ارضی ایران هیچ­یک از این دو امر چنان که باید مورد توجه قرار نگرفته بود. زمین­هایی که بین کشاورزان تقسیم شد مقدار محدودی از زمین­های زراعتی بود. قسمت بزرگی از زمین­های خوب و زمین­های حاصلخیز به عنوان اینکه مکانیزه هستند در دست مالکین باقی ماند و به کشاورزان مقدار کمی از آنها رسید. بعداً هم به علت اینکه سیستم فنی جدید کشاورزی کم­کم وارد ایران شده بود، تراکتور آمده بود، کمباین آمده بود، کشاورزانی که زمین کمی داشتند و از آب و برق و وسائل زندگی و محل سکونت حسابی محروم بودند به این عادت کردند که قطعه زمین کوچک خود را در ابتدای کشت به وسیله­ی تراکتوری که کرایه می­کردند در ظرف یک روز کشت بکنند، شخم بزنند و بذری بپاشند و بعد چون اکثر زراعت­ها دیمی بود، آنها را رها کنند و بگذارند و در موقع درو باز یک روز یا دو روز یکی از همان کمباین­ها را اجاره کنند که محصول را برای آنها درو کند و تحویل بدهد. بنابراین، این زمین­ها و این زراعت به اندازه­ای نبود که زندگی آنها را تأمین کند و کشاورزی ایران فاقد صورت متنوع دامداری و مرغداری و جالیزکاری و درختکاری بود که بتواند اقتصاد روستایی هماهنگی به وجود بیاورد و کشاورزان را در ده نگاه دارد. اکثر کشاورزان با فعالیت­های ساختمانی عظیمی که در شهرها به وجود آمده بود رو به شهر می­آوردند، به­طوری که شهرها به ناگهان افزایش جمعیت فوق‌العاده پیدا کردند. این کیفیت در ابتدا به صورت ترقی نمودار می­شد که شهرهای ایران به سرعت افزایش جمعیت پیدا می­کند. شهر تهران در حدود تقریباً پنج میلیون نفر جمعیت را در اواخر حکومت محمدرضا شاه داشت. اصفهان به ۷۰۰.۰۰۰ نفر رسیده بود، مشهد همین­طور، تبریز و شیراز همین­طور. شهر کرمانشاه که در اوایل دوره­ی رضاشاه شاید از ۳۰.۰۰۰ نفر هم کمتر جمعیت داشت، در آخر حکومت محمدرضا شاه دارای ۴۰۰.۰۰۰ نفر شده بود. در میان این شهرها مردم بی‌کار و بلاتکلیف در توی خیابان­ها و کوچه­ها رها بودند و در میدان­ها و جاهایی که محل پیدا کردن کارگر بود، روستائیان صبح­ها جمع می­شدند که شاید کسی کاری به آنها رجوع کند. خود این ازدحام کشاورزان مسائل و مشکلات عمده در شهرها به وجود آورده بود. آلودگی عظیم شهر و افزایش جنایات در شهر، ازدحام و بی‌کاری فوق‌العاده و کانون­هایی برای ترویج انقلاب و تهییج مردم و حرکت دادن آنها در مقابل این وضع نسبت به مسئله­ی دوم کشاورزی که امر تولید و اصلاح تولید و اصلاح وضع زندگی روستایی و مساکن روستاییان باشد، مطلقاً هیچ کاری نشده بود. تمام حرف­هایی که می­زدند صوری و ظاهری بود. مثلاً می­گفتند که فلان عده مدرسه در دهات به وجود آمده، آن­طور که می­گفتند می­بایستی در هر دهی تقریباً یک مدرسه باشد. بنده خودم در بعضی از مناطق می­رفتم و می­دیدم مثلاً در ناحیه­ای می­گفتند پنجاه مدرسه به وجود آمده. وقتی که تحقیق می­کردم حداکثر دو یا سه تا از این مدرسه­ها دائر بود، بقیه اصلاً وجود خارجی نداشت، نه ساختمانی، نه معلمی، نه شاگردی در دهات. بهداشت وجود نداشت اکثر روستاییان برای معالجه­ی بچه­هایشان و خودشان مجبور بودند به شهر بیایند و به بیمارستان­هایی که همیشه مملو از جمعیت بود و تخت خالی به دست نمی­آمد رو بیاورند. این وضعیتی بود که در اواخر دوره­ی محمدرضا شاه به وجود آمده بود البته قابل شک نیست و باید اعتراف کنیم که در مملکت تحولات و پیشرفت­های بزرگی هم به وجود آمده بود. صنایع پیشرفت کرده و صنایع جدیدی دائر شده بود. در فرهنگ پیشرفت­های زیادی نمایان بود، به­طوری که گزارش می­دادند روی هم رفته تعداد دانش­آموز و دانشجو در مدارس ابتدایی و متوسطه و عالی به قریب ۸ میلیون نفر رسیده بود.