روایت­کننده: آقای دکتر کریم سنجابی

تاریخ مصاحبه: چهارم ژوئن اکتبر ۱۹۸۴

محل مصاحبه: شهر چیکو- ایالت کالیفرنیا

مصاحبه­کننده: ضیاءالله صدقی

نوار شماره: ۳۰

در تاریخ ۱۹۸۳ از طرف دانشگاه­ هاروارد نامه­ای به من نوشته شد مبنی بر اینکه آن مؤسسه بزرگ علمی مشغول ترتیب تاریخ شفاهی از وقایع و حوادث ایران از سال ۱۹۲۵ یعنی ازسقوط سلسله قاجاریه تا انقلاب اخیر ۱۹۷۹ ایران به وسیله مصاحبه با اشخاصی که از نزدیک شاهد و یا خود دخیل در آن حوادث بودند و در نامه تأکید شده بود که متن مصاحبه­ها ماشین شده و ترجمه شده به انگلیسی در بایگانی دانشگاه ضبط خواهد شد و ترتیب استفاده و یا انتشار مطالب آن بر طبق شرایطی خواهد بود که روایت­کننده معین می­کند.

من هرچند از تاریخ خروج اضطراری از ایران با هیچ مؤسسه و روزنامه و خبرنگار چه خارجی و چه ایرانی حاضر به مصاحبه نشده بودم، ولی چون اقدام دانشگاه هاروارد یک عمل علمی و تاریخی تشخیص دادم حاضر شدم با نماینده آن مؤسسه مصاحبه کنم به این شرط که در حیات من بدون موافقت قبلی من مطالب مصاحبه انتشار پیدا نکند و اجازه استفاده از آن نیز مشروط به همین شرط باشد. از آن پس آقای ضیاء صدقی از جوانان وطن­دوست و آزادی­خواه ایران که با آقای دکتر لاجوردی در آن دانشگاه مشغول کار و خدمت هستند برای اجرای مصاحبه به محل اقامت من در شهر چیکو از ایالت کالیفرنیا آمد و در مدت یک هفته از ۱۵ اکتبر تا ۲۱ اکتبر ۱۹۸۳ هر روز به طور متوسط قریب ۵ ساعت پیش از ظهر و بعدازظهر مشغول این کار بودیم. به عبارت دیگر، متن این مصاحبه قریب سی ساعت صحبت است که در ۲۹ نوار ضبط شده. آقای صدقی نوارها را با خود به دانشگاه هاروارد برد و بر طبق موافقت قبلی یک دوره از نوارها با متن پیاده شده و ماشین­شده­ی آنها را برای اصلاح نزد من فرستاد. من در تصحیح آنها علاوه بر اصلاحات لفظی و حذف بعضی از مکررات بعضی از مطالب یا بعضی از اسامی را که در حین اجرای مصاحبه فراموش کرده بودم، اضافه کردم ولی سعی به عمل آوردم که شیوه­ی بیان از صورت مصاحبه و گفت‌وگو خارج نشود. عمل تصحیح هم کلاً در قریب بیست روز انجام شد. بدین­ترتیب، این مصاحبه که در ۴۲۰ صفحه ماشین شده جمعاً حاصل ۳۰ روز کار است.

بدیهی است با سرعت و شتابی که در بیان آن بوده و با فقدان هر نوع سند و مدرک در اختیار من نقائص و کمبود آن فراوان است. من مطالب را از دیدگاه خود و بنابر اطلاعات خود بیان کردم. نه غرض شخصی با کسی داشتم و نه هوس خودنمایی و خودستایی. سعی کردم که بیاناتم عین واقع و حقیقت باشد. اگر در این مطاب راجع به وقایع و یا اشخاص اشتباهی باشد ناشی از نقص اطلاعات من است.

از آن پس بی­فایده ندیدم که مطالبی راجع به ترتیب فرار خود از ایران و آمدن به پاریس و آمریکا و گفت‌وگو هایی که با گروه­ها و افراد مختلف داشتم و بر طبق یادداشت­های روزانه­ام قریب یک سال پیش تنظیم شده و حاکی از دلیل عدم همکاری من با آن گروه­ها بوده برای تکمیل این مصاحبه در یک یا دو نوار اضافه کنم و اینک به آن مطالب می­پردازم.

بیش از یک­سال، یک­سال و نیم است که من و همسرم پس از ۱۴ ماه اختفای آمیخته با وحشت و نگرانی، تن به بار گران فراق و هجرت از وطن دادیم. من اصلاً با این کار موافق نبودم و همواره در برابر دوستان و خویشاوندان مقاومت می­کردم. خشنودتر از این بودم که به دست جلادان آقای خمینی نابود بشوم و این عاقبت بخیری را در سن قریب به ۸۰ سالگی برای خود فراهم کنم تا گرفتار آوارگی پایان ناپیدا و پناهندگی به دولت­های خارجی بشوم. امید به اقداماتی که در خارج از ایران علیه دستگاه سفاک و خون­آشام حاکم بر ایران می­شد، نداشتم. نه آنها را که به نام سلطنت و یا ارتش سر و صدا می­کردند موفق می­دانستم و نه برای دار و دسته­ی آقای بنی­صدر و رجوی آینده­ای قائل بودم و نه روشنفکران چپ­زده انقلابی­نما ما را بر صراط مستقیم می­دیدم و نه هرگز حاضر بودم با یک سیاست خارجی بر فرض امکان برای برانداختن این حکومت غاصب و ستم­گر وارد بند و بست بشوم. پس برای نجات چندروزه­ی این زندگی از ثمرافتاده چرا باید خود را دربه‌در و سربار زندگی فرزندان خود بکنم که در خارج از کشور با کوشش خود ترتیب معاشی فراهم آوردند. به­علاوه اگر کاری بشود باید در همین ایران باشد. ولی سرانجام اصرار و ابرام دوستان و عز و لابه­ی خویشاوندان بر مقاومت من چربید و حاضر شدم که خود را تسلیم مقدرات هجرت بکنم.

روز چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۶۱ مطابق با ۲۸ جولای با اتوبوس کوچکی که دوستان ما آن را فراهم کرده و خود آنها نیز رانندگی آن را برعهده گرفته بودند، ساعت ۴ صبح از تهران حرکت کردیم. آن دقایقی را که از دختر عزیزم مریم جدا می­شدم هرگز فراموش نمی­کنم. دیدار او برای همیشه مایه انبساط و روشنی دل و چشم من بود. جمع سرنشینان اتوبوس بیست نفر که چهارده نفر آنها مهاجر فراری و شش نفر دیگر همراهان و بدرقه­کنندگان بودند. به غیر از دو نفر که واسطه و راهنمای مهاجرین بودند دیگران ما را نمی­شناختند. من و همسرم تنها دو کیف دستی کوچک همراه داشتیم که محتویات آنها تمام ثروت و دارایی ما را تشکیل می­داد. راهنمای ما که خانم و دختر خویش را نیز همراه آورده بود از من خواهش کرد تا به داخل ترکیه و محل مطمئن نرسیم اسم خود را فاش نکنم. راهنما و دیگران به تقلید از اوامر «عموجان» یا «حاج آقا» خطاب می­کردند. صبحانه و نهار را برای همه­ی مسافرین آخرین میزبان ما تهیه کرده بود. از تهران و کرج و قزوین و زنجان بدون مواجهه­ی با هیچ پرسشی گذشتیم. در چندفرسخی بین زنجان و میانه توقف کردیم و در کنار بیشه و نهر آبی نهار خوردیم. اوایل غروب به تبریز رسیدیم و بی­درنگ از آن خارج شدیم. سر دوراهی خوی و سلماس بعضی از پاسداران جلوی اتوبوس ما را گرفتند و به بررسی اثاثیه پرداختند. چیزی که موجب سوءظن باشد نیافتند و ما را رها کردند. قریب یک یا دو ساعت از شب گذشته اتوبوس ما با اشاره سر کاروان از جاده اصلی منحرف و وارد جاده خاکی کوهستانی گردید. پس از طی مسافتی در پناه دره­ای متوقف و منتظر شدیم تا مینی­بوس دیگر همراه یک نفر از این راهنمایان ما از رضائیه فرا رسید و فوراً با آن منتظر شدیم. جاده کوهستانی خاکی و بسیار ناهموار بود. پس از مدتی بالا و پایین رفتن در تاریکی شب با جمعی از کردان مسلح که بر حسب قرار قبلی با سرکاروان منتظر ما بودند، برخورد کردیم. آنان بدون سؤال و جواب و تعارف با شتاب خود را به درون مینی­بوس انداختند و با آهنگ بلند با یکدیگر شروع به قیل و قال کردند. بالاخره ماشین را نزدیک به دهی متوقف ساختند و ما را پیاده کردند. از سربالایی کوتاهی گذشتیم و به سراشیبی دره­ای رسیدیم که در پناه آن اسب­هایی برای مسافرین آماده کرده بودند. اسب­ها خیلی کمتر از عده مسافرین و غالب آنها نیز زین نداشتند. نگرانی من بیشتر از جهت خانم بود که عادت به سواری نداشت. از سرکاروان خواستم که به وی مادیان زین­داری بدهد، برای من نیز اسبی آوردند و اصرار به سوار شدن کردند. در آن تاریکی که کسی، کسی را نمی­شناخت و نمی­دید به راهنمای کاروان گفتم تا همسرم سوار نشود من نیز سوار نخواهم شد. به من گفتند که او سوار شده من نیز سوار شدم. در این بین از پشت سر خود صدای شیهه اسبان و درآویختن اسبان آنها را با یکدیگر شنیدم. با آواز بلند همسرم را صدا کردم، جوابی نشنیدم. متوجه شدم که جمعیت در همانجا که اسبان با یکدیگر نزاع می­کردند جمع و بی­حرکت شده­اند. از اسب پایین آمدم و به محل اجتماع رفتم. دیدم که چند نفر دور یک نفر که به زمین افتاده گردآمده و مشغول به حال آوردن او هستند. نزدیک­تر که رفتم دیدم که همسرم در حال نیمه­بیهوشی است. او را با اضطراب صدا زدم به خود آمد و گفت چیزی نیست. معلوم شد که به هنگام نزاع اسب­ها به زمین خورده است. کم­کم هوشیاری خود را بازیافت و با حال ناتوان حاضر به سواری شد. در آن تاریکی مطلق، کم­ترین اثری از راه نبود. جلوی هر اسبی را جلوداری از کردهای محلی می­کشید و من مراقب بودم که از خانمم جدا نشوم. از قریب ساعت ده شب تا چهار صبح از کوه­ها بالا می­رفتیم و از دره­ها پایین می­آمدیم. در کنار خود درختان بلند و صخره­های عظیم تصور می­کردیم که شاید نه درخت بودند و نه صخره. در همان تاریکی شب به پایین دره­ای رسیدیم. به ما گفتند باید همانجا پیاده شوید و رفع خستگی کنید تا هوا روشن شود. بی­آنکه پذیرایی کنندگان گلیمی یا پلاسی برای زیرانداز آورده باشند بر روی زمین سرد و مرطوب افتادیم. از حال خانم جویا شدم، شاید برای رفع نگرانی من کوچک­ترین اظهار درد و خستگی نکرد. هوا که روشن شد دوباره به راه افتادیم. در تمام مسیر ما کوچک­ترین اثری از راه حتی راه گوسفندرو نیز نبود، ولی چون هوا روشن شده و پیرامون خود را می­دیدیم از بالا رفتن و پایین آمدن کوه­ها ناراحتی نداشتیم. به غیر از چند نفر از ما که سوار بودند بقیه همراهان آن راه سخت و طولانی را پیاده طی می­کردند و آنها بیشتر جوانان دبیرستانی یا دانشگاهی بودند که از ادامه­ی تحصیل محروم مانده و از ترس گرفتار شدن به دست جلادان جمهوری اسلامی بدون داشتن هدف معلوم و بی­وسیله­ی معاش مطمئن، جلای وطن اختیار می­کردند. آفتاب که بالا آمد و هوا اندکی گرم شد از مشاهده کوه­ها و دره­های سرسبز و پر آب آرارات نشاط تازه­ای در مسافرین پدید آمد. نزدیک ظهر در گودال چمنی سرسبز و پرعلف ما را پیاده کردند و گفتند که باید تا آخر روز همین جا بمانید ولی برای استراحت و یا خواب مسافران نه زیراندازی وجود داشت و نه رواندازی. کردهای همراه و جلودار نیز یکی­یکی فرا رسیدند و با صدائی بلند با یکدیگر به سخن­پراکنی پرداختند. آنها کردهای ایرانی از تیره­ها و عشایر شمالی بودند. با نهایت تعجب و تأسف دریافتم که با آنکه من خود کرد هستم و یک دو لهجه کردی را به روانی صحبت می­کنم، چیزی از حرف­های آنها نمی­فهمم. آنها نیز کردی مرا نمی­فهمیدند. به ناچار با فارسی مکالمه می­کردیم. نزدیک ظهر با یک کتری دودزده­ای چای برای ما ترتیب دادند که بسیار چسبید. در حدود ساعت چهار بعدازظهر از منزل کدخدا و یا مالک دهی که میزبان و مهماندار ما بود برای مهاجرین نهار خوب و چرب و نرمی آوردند. نزدیک به غروب همان مهماندار ما، سوارهای کرد را صدا زد و بین آنها پول­هایی تقسیم نمود و این از پولی بود که راهنما و سرکاروان مهاجرین در تهران از ما گرفته بود.

آن­ها به من و خانم خیلی احترام می­گذاشتند و همراه ما بودن را برای خود افتخار می­دانستند و گفتند از جهت خود پولی نمی­گیرد ولی برای وجوهی که در دو طرف مرز و دیگر عوامل و وسائط باید بپردازند از ما دو نفر دویست هزار تومان گرفتند. دیگر معلوم نشد که از افراد دیگری چه مبلغ گرفته و یا به اکراد و عوامل دو طرف مرز چه مبلغی پرداخته­اند. سوارهای کرد ایرانی که پول­های خود را گرفتند رفتند و اسب­های خود را بردند. برای ما دو یا سه اسب بیشتر باقی نماند. کیف­ها و جامدان­ها را بر آنها بار کردند. بر یکی از آنها من سوار شدم و بر دیگری خانم و نزدیک غروب مجدداً پیاده و سوار به راه افتادیم و یک تا دو ساعت از شب گذشته به دهی رسیدیم و ما را به خانه با اتاق به نسبتا نظیفی هدایت کردند. مهماندار ما بسیار آدم فهمیده و انسانی بود. برادر و برادرزاده او در این راه طولانی جلودار اسب من و خانم بودند و از هیچ کوششی برای آسایش ما دریغ نکردند. خانم صاحب­خانه نیز با لباس کردی خویش شخصیت جالب، مهربان و مؤدبی داشت. همسرم از وی خواهش کرد که او را به محلی هدایت نماید که بتواند فریضه­ی نماز شب را به جا آورد. با مهربانی او را به اتاق دیگری برد و پس از لحظه­ای برگشت و از قول خانم پیغام آورد که به دیدن او بروم. چون به آن محل رفتم پشت او را دیدم که بر اثر سقوط شب پیش یکسره سیاه شده. آنچه توانستم برای مداوا و یا تسکین درد او کردم و پس از آن شامی برای همه­ی مسافرین آوردند. در همان اتاق که مهاجرین بودند جمع دیگری از کردهای ترکیه برای تحویل گرفتن و بردن ما آمده بودند. آنها با یکدیگر و با سرکاروان و مهماندار ما به نجوا صحبت می­کردند و روی خوشی به ما نشان نمی­دادند.

به هر حال، رختخواب­های بالنسبه تمیزی آوردند و قرار شد که یکی دو ساعت بخوابیم و بعد از نصف شب با همان کردهای ترکیه و با اسب­های آنها عازم دهی در مرز ترکیه بشویم.

قریب به نیم ساعت از نصف شب گذشته ما را بیدار کردند، لباس پوشیدیم و آماده حرکت شدیم. میزبان ما که از بردن نام وی خودداری می­کنم کت گشاد سربازی آمریکایی خود را به من امانت داد که در برابر سرمای سخت کوهستانی آرارات بر روی لباس خود بپوشم. هوا بارانی و بسیار سرد بود. در حیاط کوچک آن خانه جنجال عجبیبی از اسب و آدم وجود داشت. ظاهراً اسب­ها فقط چند رأس معدود بودند که جامه­دان­ها و کیف­ها را بدون ترتیب بر آنها بار کردند و به ما تکلیف کردند که بر روی بارها سوار شویم. من بسیار از جهت خانم نگران بودم و چون کردهای نو رسیده به ما توجهی نمی­کردند به سرکاروان گفتم که یک اسب رام با زین و برگ مرتب برای خانم فراهم نماید، وی به من اطمینان داد. بر روی بار نامنظم جامه­دان­ها سوار یکی از اسب­ها شدم و در تاریکی مطلق شب سوار و پیاده بی­آنکه همدیگر را ببینیم راه افتادیم. من همواره خانم را صدا می­زدم که از همراه بودن او مطمئن باشم. کردهای جلودار تأکید می­کردند که آهسته و بی سر و صدا حرکت کنیم. می­گفتند تا حدود مرز ترکیه بیش از نیم ساعت راه نیست و در این فاصله ممکن است با پاسداران ایران و یا ژاندارم­های ترکیه برخورد نماییم. باری که مرا بر روی آن سوار کرده بودند کج و شل بود و مرتباً از تعادل خارج می­شد. هر دفعه که جلودار را صدا می­زدم می­آمد و از سمت چپ یا راست شانه­ای به زیربار می­زد و تأکید در حفظ سکوت می­کرد. کاروان ما از هم پاشید، من دیگر نه سیاهی سوار و یا پیاده­ای می­دیدم و نه صدایی را می­شنیدم. قریب نیم ساعت یا بیشتر از ده خارج نشده بودیم که ناگهان از نزدیک صدای رگبار تیراندازی شنیده شد. من همین قدر متوجه شدم که جلودار من به کنار اسب آمد و با دو ضربت محکم شلاق به زیر شکم اسب نهیبی به آن زد و با فشار دست خود مرا از پشت آن به پایین انداخت و بی­آنکه اعتنایی به من بکند و یا به عقب برگردد، به سرعت اسب را جلو راند و از دیدگاه من محو شد. درد شدیدی بر پشت خود احساس کردم، مدتی سراسیمه و متحیر ماندم. باران می­بارید، هوا سرد و زمین نمناک بود. اثری از دیگر مسافران پیاده و سوار ظاهر نشد. در پیش خود فکر کردم که بیش از نیم ساعت از آبادی دور نشده­ایم. بهتر این است که به سوی آبادی برگردم ولی جهت حرکت را نمی­توانستم تشخیص بدهم. به زحمت از زمین بلند شدم و چون قصد به راه افتادن کردم با حیرت و نومیدی متوجه شدم که پاهایم به هم می­پیچند و قدرت حرکت ندارم. در این احوال ناتوانی و درماندگی است که انسان متوجه خدا می­شود. چون به خود رسیدگی کردم احساس نمودم که ترس و وحشتی ندارم. ترس از مرگ است و من به هیچ وجه از مرگ نمی­ترسیدم. نگرانی و ناراحتیم فقط از جهت همسرم بود که تصادف روزگار مرا قسمت وی کرده که در طول زندگی زناشویی خوشی و آسایشی از من ندیده، سال­ها در خانه پرستار بچه­ها و نگهدار آبروی خانواده بود، در حالی که من متواری و پنهان و یا در زندان شاه بودم. در ۱۴ ماه اخیر نیز با ترس و دلهره مداوم از گرفتار شدن به دست پاسداران و جلادان خمینی همراه و همدم و پرستار همیشگی من در مخفیگاه­ها بود. با یادآوری این احوال رو به عالم غیب کردم و گفتم: «بار خدایا اگر من گناهکار و مستوجب عقوبت هستم زن من از این جهت گناهی نکرده است. اگر ادعای گناهکاران قابل اجابت است از تو درخواست می­کنم که وی را و آبروی وی را در این بلیه حفظ کنی». از آن پس به خود قوت قلب دادم و مجدداً از زمین بلند شدم و افتان و خیزان چند قدم جلو رفتم. در پیرامون خود قطعات سفیدرنگی را می­دیدم که تصور می­کردم توده­ای کلش و یا علوفه هستند که دهقانان ترتیب دادند. به یکی از آنها که رسیدم دست خود را بر روی آن انداختم و حدس خود را صائب دیدم. بلندی آن تا زانوی من بود. با حال خراب بر روی آن افتادم و دراز شدم. هوا سرد و تاریک بود و باران مرتب می­بارید و آسمان رعد و برق داشت. با این عمل ترس و اضطرابی نداشتم. به خود می­گفتم که از این آسیب کمر و سرمای شبانه نخواهم مرد. همین جا خواهم ماند تا هوا روشن و آفتاب ظاهر شود. شاید کسی از اهل آبادی و یا مسافرین برسد و یا خود ده نمودار بشود. نمی­دانم چند ساعت بر این احوال و بر این اندیشه­های پریشان من گذشت. کم­کم سپیده صبح دمید و نخستین اشعه­ی آفتاب از ورای افق نمودار شد. با زحمت خود را از روی توده کلش به پایین کشاندم و لنگان لنگان رو به جهتی که به خیال خود به سوی آبادی است به حرکت افتادم.

بعد از آن بالا رفتم و به دشت و افق بازی رسیدم. در چند صد قدمی مزارع گندم و در پشت مزارع دهکده­ای نمایان گردید که یک ساختمان نوساز شهری آن جلب توجه می­کرد. خیال کردم همان آبادی دیشبی باشد و خوشحال شدم که بالاخره یا من به آنجا می­رسم و یا کسی فرا می­رسد. در این اندیشه بودم که ناگهان صدایی به گوشم رسید که گویی کسی مرا بانگ می­زند. به سمت صدا متوجه شدم دیدم در فاصله ۱۰۰ متری دو ژاندارم تفنگ خود را متوجه من کرده و با دست اشاره به تسلیم شدن می­کنند. من هم هر دو دست خود را به نشانه تسلیم بلند کردم. ژاندارم­ها به سوی من آمدند و چون رسیدند با ترکی شروع به خشونت و بدزبانی کردند. من هم ترکی را یک چند کلمه­ای بلند نبودم. متوجه شدم که پاسپورت می­خواهند و مرا قاچاقچی می­نامند. پاسپورت ایرانی خود را که عکس زمان وزارت و جوانی مرا دربرداشت به آنها نشان دادم و گفتم که ایرانی هستم و از ایران فرار کردم. پرسیدم این محل خاک ایران است یا ترکیه؟ گفتند ترکیه است و آن ده که نمایان است ده ترکیه و آن ساختمان اداره ژاندارمری محل است و باید به آنجا برویم. گفتم از راه رفتن عاجز هستم. اگر ممکن است اسبی برای من بیاورید. یکی از آنها شروع به ناسزاگویی کرد و گفت: «اسب نیست و باید برویم». و من را کشان­کشان به دنبال خود کشیدند. چون متوجه شدند که قادر به راه رفتن نیستم آن­وقت یکی از اهل آبادی که در کنار مزرعه بود صدا زدند که اسبی بیاورد. یکی از ژاندارم­ها عینک مرا که در همان محل سقوط من افتاده و شکسته شده بود به من نشان داد و پرسید: «این مال شماست؟» گفتم بله اسلحه مرا خواست. گفتم هیچ­گونه سلاحی ندارم. شروع به کاوش کردند. پس از آن از پول­های من جویا شدند. فهمیدم که اصل مسئله بر سر پول است. گفتم هیچ پولی جز دویست تومان ایرانی همراه خود ندارم. دست به جیب بغل بردم متوجه شدم که کیفم و قلم خودنویسم هم در همان محل سقوط افتاده. آنها که شب کلاه و عینک شکسته­ی مرا یافته بودند می­بایستی کیف و قلم مرا هم در آن محل دیده باشند. ولی چیزی درباره­ی آن نگفتم. در این بین اسب هم از آبادی رسید. یکی از ژاندارم­ها زیربغل مرا گرفت و در سوار شدن کمک کرد. چون در زین قرار گرفتم خم شدم و صورت او را بوسیدم. ژاندارم دیگر را نیز صدا کردم که بیاید و با وی مصافحه کنم. سرپیچی کرد و ناسزا گفت. سه نفری به راه افتادیم و پس از نیم ساعت به آبادی رسیدیم. مرا به همان عمارت ژاندارمری بردند و به اتاق کوچکی هدایت کردند که میزی با چند صندلی آهنی در وسط آن بود. بر روی یکی از صندلی­ها نشستم و سر خود را بر میز تکیه کردم، لرز شدیدی بر اندامم عارض شده بود. در حدود یک ربع ساعت بعد افسری که ظاهراً درجه سروانی داشت وارد اتاق شد و بر روی یکی از صندلی­ها نشست و با زبان ترکی شروع به بازجویی کرد. پرسیدم فارسی یا کردی و یا فرانسه می­دانید؟ جواب منفی داد. از انگلیسی پرسیدم گفت مختصری. به او توضیح دادم که کی هستم و چه سوابقی دارم و به چه جهت از ایران فرار کردم و به ترکیه آمدم. به من گفت که می­رود و مترجمی با خود می­آورد. به او گفتم که من تب و لرز دارم و نمی­توانم بنشینم. فوراً یکی از ژاندارم­ها را صدا زد و مرا به خوابگاه ژاندارم­ها که در کنار آن اتاق و دارای چند رج تختخواب دوطبقه بود هدایت کردند و بر روی تخت خواباندند و پتوی سربازی بر روی من کشیدند. نیم ساعت بعد مجدداً مرا احضار کردند. این بار همان افسر همراه یک نفر دیگر با لباس شخصی و کت و شلوار و کراوات مرتب در اتاق بودند. آن همراه او با فارسی فصیح شروع به بازجویی کرد. من به تفصیل خود را معرفی نمودم. پرسید: «شما آقای دکتر سنجابی وزیر مصدق و وزیر خارجه سابق حکومت جمهور اسلامی هستید؟» گفتم بله. احترام او به من زیاد شد و به ترکی به آن افسر گفت که او شخصیت بزرگی است. به مترجم گفتم که به این آقای رئیس ژاندارمری بگویید که او به مافوق خود و آنها به دولت خودشان درباره­ی من گزارش بدهند و هر تصمیمی که دولت مرکزی آنها گرفت اجرا نمایند. سپس از دیگر مسافران و از خانم من جویا شدند. گفتم از حال آنها خبری ندارم و نمی­دانم الان در کجا هستند. مجدداً مرا به همان خوابگاه بردند و این بار ملحفه­های سفید شسته بر روی تخت و زیر پتوها اضافه کردند و دو قرص آسپرین و یک کاسه عدس آب یا به قول خودشان شوربا برای من آوردند که مانند مائده­ی بهشتی بود. تمام آن روز را که جمعه هشتم مرداد بود در همان اتاق به سر بردم. بعدازظهر همان مترجم فارسی­دان به تنهایی وارد اتاق شد و آهسته با من شروع به صحبت کرد. گفت که ایرانی­الاصل ولی رعیت دولت ترکیه است و با خانواده­اش در تهران و اطراف آن سکونت دارد و نام خود را به اسمی معرفی کرد که به احتمال قوی ساختگی بود. سپس گفت: «در ترکیه همه چیز با پول درست میشود. اینها اول می­خواستند شما را به مرز ایران برگردانند ولی من ضامن شما شدم و از این جهت هیچ نگرانی نداشته باشید. خانم شما و دیگر همراهان نیز تحقیق که کرده­ایم از مرز ایران گذشته و اکنون در محل مطمئن هستند.». سر شب نیز مجدداً همان افسر با همان مترجم به دیدن من آمدند و ظاهراً از موجودی همراه من که جز یک ساعت مچی طلای رولکس چیز دیگری نبود صورتمجلس کردند و شامی سربازی برایم آوردند. در حدود نصف شب که نیمه­خوابی کرده بودم باز همان مترجم آرام و بی­صدا وارد خوابگاه شد و در کنار تخت من نشست. گفت از همراهان شما خبر خوبی دارم و من خود فردا شما را خواهم برد ولی در ترکیه همه چیز با پول درست می­شود. اینها از شما شش قائمه ظاهراً ششصدهزار لیره ترک که تقریباً معادل صدهزار تومان پول ایرانی می­شد می­خواهند تا شما را تحویل من بدهند. گفتم من دیناری همراه خود ندارم و مختصر پولی که برای خرج سفر داریم پیش خانم است که از او خبری ندارم و اگر به او دسترسی پیدا کنم ممکن است مبلغی از آن پول که شما می­گویید فراهم نمایم. از آن پس پرسید ارزش ساعت شما چیست؟ گفتم من آن را نخریدم و در دو سال پیش که در پاریس بودم پسرم که در آمریکاست آن را به من هدیه داد و قیمت آن در آن زمان بیش از سه هزار دلار بود و شاید اکنون از پنج هزار دلار متجاوز باشد. دوباره به من اطمینان داد و خداحافظی کرد. فردا صبح زود که بیدار شدم یا بیدارم کردند، دیدم ژاندارم­ها با روی خوش و مهربان برای من صبحانه آوردند و همان ژاندارمی که روز پیش کمک به سوارشدنم کرده بود با احترام به من گفت: “Araba geldi sen Ankara” «اتومبیل آمده است و شما را به آنکارا می­برد». ژاندارم­ها به من کمک کردند و لنگان­لنگان به بیرون عمارت رفتم. اتومبیل سربازبری کوچکی جلوی در ساختمان و یک راننده نظامی پشت فرمان آن بود. پنج، شش نفر ژاندارمی که در محل بودند به حال احترام ایستادند با یک­یک آنها ربوسی کردم. حتی آن ژاندارمری که دیروز به من ناسزا گفته بود جلو آمد و او را بوسیدم. به کمک آنها سوار شدم و ماشین به راه افتاد. پس از نیم ساعت به ده دیگری رسیدیم که آن نیز یک ساختمان ژاندارمری داشت. مرا آنجا پیاده کردند و به داخل اتاقی بردند ولی این بار با افسری و بازجویی مواجه نشدم. چند دقیقه بعد مجدداً مرا سوار همان اتومبیل کردند، علاوه بر راننده نظامی یک ژاندارمری نیز در دست راست من سوار شد. موقعی که اتومبیل در پیچ و خم کوچه­های ده حرکت می­کرد یک اتومبیل سواری از کنار ما گذشت که از پشت سر دیدم کسی که در صندلی عقب ماشین نشسته، شبیه همان مترجم فارسی­دان دیروزی و دیشبی است. آن اتومبیل از دید ما ناپدید شد و ما به راه خود ادامه دادیم. قریب یک فرسخ از ده خارج شده به کنار تپه­ای رسیدیم که با یک اتومبیل نظامی دیگر مواجه شدیم که در جلوی ما توقف کرد و یک گروهبان از آن خارج گردید و به اتومبیل ما سرکشی نمود و به ترکی به من گفت: «خانم شما کجاست؟ هرجا هست بگویید که ما برویم و او را پیش شما بیاوریم». حدس زدم که مقصود آنها پول است. گفتم به هیچ­وجه خبری از او ندارم و نمی­دانم الان در چه حال و کجاست. از آن پس به عقب ماشین ما رفت و متوجه شدم که با افراد دیگری صحبت می­کند. سپس همان گروهبان برگشت و به من گفت پیاده شوید و اشاره کرد به ماشینی که در پشت ما ایستاده بود، سوار بشوم. دیدم ماشین سواری تمیزی است و سه نفر در آن نشسته­اند. در صندلی عقب کنار یکی از مسافرین نشستم و متوجه شدم کسی که پیش او نشستم همان مترجم فارسی­دان دیروزی است و دو نفر دیگر در جلویم نشسته بودند. از همان مترجم پرسیدم که مرا به کجا می­بری؟ گفت: «به وان». و سفارش کرد از کنار دهاتی که می­گذریم که اداره ژاندارمری دارد، بهتر است من خود را به خواب بزنم و به او تکیه کنم. جاده نسبتاً خوب و تا حدی آسفالته بود. نمی­دانم فاصله آن ده تا شهر وان چند کیلومتر بود ولی ما در مدتی کمتر از سه ساعت آن را طی کردیم. درد پشت به شدت مرا آزار می­داد. در محلی که یک لوله آب گوارا و چشمه و چند دکان روستایی داشت. اندکی درنگ کردیم. از همان دکان­ها برای من یک لوله قرص آسپرین خریداری نمودند. داخل شهر وان که شدیم از خیابان­ها و کوچه­هایی گذشتیم تا به بن­بستی پیچیدیم در جلوی در یک ساختمان پیاده شدیم و با سرنشینان دیگر اتومبیل خداحافظی کردیم. اتومبیل فوراً برگشت با آن همراه از پله­هایی بالا رفتیم و به طبقه­ی دوم عمارت رسیدیم. همراه من درِ ساختمانی را با دست کوبید و پسربچه­ی هفده هیجده ساله­ای در را به روی ما باز کرد. جلو آمد و دست مرا بوسید. پیدا بود که از پیش به آنها خبر دادند. داخل ساختمان که شدیم مرا به اتاق مهمان­خانه که دارای فرش تمیز با مبل و صندلی­های مرتب بود هدایت کردند. خانم میانه­سالی با لباس کردی وارد اتاق شد و با مهربانی به من خوشامد گفت و بلافاصله چای و میوه آوردند ولی درد کمر مرا به سختی آزار می­داد. من از تب و لرز به خود می­پیچیدم. برای من رختخواب نظیفی در همان اتاق پهن کردند آن همراه من آمد و کنار من نشست و با صحبت­های آسمان ریسمان مرا مشغول می­کرد. نزدیک ظهر گفت بروم به میدان شهر و …